![]() |
![]() |
|
| دیونه ی زنجیری غمگین |
|
سلام:
امشب می خوام از خودم حرف بزنم می خوام بگممن یه دختر تنهام ( البته از لحاظ روحی) همیشه دوست دارم گریه کنم همیشه یه بغض تو دلم و گلوم هست که دائم احساس خفگی میکنم و دوست دارم بمیرم چون فکر میکنم اگه بمیرم به خدا نزدیک میشم البته به خدا می دونم همه فکر میکنن من دیونم درسته من از همون اول هم گفتم من دیونم . بگذریم میدونی ؟ خدا به من ۴ تا هدیه داده غیر از اون ۴ تا هدیم هیچی و هیچکسی رو ندارم من فقط خدا رو دارم
خدا
خدا خیلی گله خیلی و من خیلی پستم خیلی با وجود اینکه نماز میخوندم خیلی راحت ولش کردم دعا میکردم اونو هم خیلی راحت ول کردم اما .... خودم نمیدونم من چرا اینقدر پرو ام نمی دونم دوست دارم برم تو بغل خدا سرمو بزارم روی شونه هاش اینقدر گریه کنم تا بمیرم البته میدونم تواقا ی بزرگ و زیادیی به خوده خدا ماشالا خیلی وقتا هم حسش کردم خیلی وقتا خجالتمم داده اما وقتی یکی برمی گرده میگه بهار نمی دونی چقدر به خدا نزدیک شدم دیشب خدا رو حس کردم خیلی حسودیم میشه می خوام خودمو بکشم اخه حس می کنم خدا فقط ماله منه دوست دارم امشب هم مثل هر شب جوابمو بدی خدای گلم می خوام بپرسم........................ خدایا بهم بگو اره من درست فکر میکنم خدایا یعنی واقعا تو ماله منی؟ تورو قرآن جوابمو بده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:55 توسط غمگین |
|
|
سلام خدایا
سلام دیگه خجالت میکشم باهات حرف بزنم چون ................................ خدایا خودت میدونی به قران از رو منظور نبود مطمئن باش اما..................................... خدا خدای عزیزم کمکم کن خواهش میکنم خودت میدونی که بدونه تو نمیتونم پیش برم خدایا میخوام از اول کمکم کنی قول میدم دختر خوبی باشم قول میدم باشه؟ حالا دوستم داری حالا کمکم می کنی؟ جوابمو بده خواهش میکنم کمکم کن التماست میکنم دوستت دارم خدایا عاشقتم
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 4:52 توسط غمگین |
|
|
سلام نمی دونم چرا خوابم نمیبر خدا
چرا شایدم میدونم خدایا من خیلی پستم نه؟ خدایا پس چرا دوباره خجالتم نمیدی؟ خدایا نمی دونم چم شده خدایا داره حالم از خودم به هم میخوره خدایا تو رو قران کمکم کن خدایا دیگه دارم کم می یارم خدایا التماست میکنم کمکم کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 5:44 توسط غمگین |
|
اين روزها غنچه های ياس ، بی آنكه بدانند بوی تو را تمرين می كنند ! نسيم ، شاپرک ها را به جستجوی تو پرواز می دهد ، اين روزها حتی بيد هم شاخه هايش را براي تو مجنون می كند ! اما تو آهسته می آيی و آهسته هم ميروی ، بی آنكه حضورت شادی اين دشت را كامل كند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:34 توسط غمگین |
|
|
وقتی دلت خسته شد٬
دیگر خنده معنایی ندارد ...
فقط می خندی تا دیگران٬ غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند!
وقتی دلت خسته شد٬
دیگر حتی اشکهای شبانه هم آرامت نمی کنند ...
فقط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای!
وقتی دلت خسته شد٬
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن
حتی از عزیز ترین کسات حتی از تمام زندگیت
یعنی عشقت
دلم میخواد بمیرم
خدایا دوست دارم بیام پیش تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:19 توسط غمگین |
|
|
نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :
چه طوري ؟ تو که منو نمي بيني . نابينا گفت :
چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت : چرا ؟
نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم
ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:42 توسط غمگین |
|
|
تصوري داشتم...
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم
در هر قسمت 2 جاي پا ديدم يكي متعلق به من و ديگري به خدا
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم
به جاي پا روي شن نگاه كردم
ديدم كه چندين زمان در زندگيم
فقط يك جاي پا بيشتر نيست
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم
هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟
خدا فرمود: فرزند عزيزم
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:34 توسط غمگین |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 22:23 توسط غمگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 22:16 توسط غمگین |
|
|
سلام دوستان خوبم
من بهار هستم که اسم خودم رو گذاشتم غمگین
این وبلاگ صرفا به علت خالی شدن منه
من خیلی داغونم خیلی به خدا نمی دمیدونمچرا
به خدا هیچ دلیل خاصی هم نداره
میدونم من دیونم دیونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 21:43 توسط غمگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
شنگولستان وبلگ عشقولانه ی من آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 |
|
RSS
|